تبليغاتX
یک امیر...

یک امیر...

sweet heart

Years ago, when I was younger
I kind a liked a girl I knew
She was mine and we were sweet hearts
That was then, but then it's true
... Read More
I'm in love with a Fairytale
Even though it hurts
'Cause I don't care, if I lose my mind
I'm already cursed

Every day, we started fighting
Every night, we fell in love
No one else could make me sader
But no one else could lift me high above

I don't know what I was doing
We suddenly, we fell apart
Now on days I can not find her
But when I do, we'll get a brand new start

I'm in love with a Fairytale
Even though it hurts
'Cause I don't care, if I lose my mind
I'm already cursed

She's a Fairytale, ooh yeah
Even though it hurts
But I don't care, if I lose my mind
I'm already cursed


http://www.youtube.com/watch?v=uiH4BFTELME

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:5  توسط امیر  | 

یک بی دلیل دیگه ...

کسی به جات نیومده هنوزم
نه هیچ وقت حتی واسه یه روزم
ولی بیوفا کمی وفا کن
تا کی چشامو به جاده بدوزم
جای خالیه تو شعله کشیده
به قلبم که تو رو عمری ندیده
چه احساس بدی دارم عزیزم
گمونم دم آخرم رسیده
جای خالیه تو شعله کشیده
به قلبم که تو رو عمری ندیده
چه احساس بدی دارم عزیزم
گمونم دم آخرم رسیده
خاطراتت اینجا کنارم...
هنوز یادگاریاتو دارم ...
تو شاید که خوش باشی ولی من ...
یه عمره ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:32  توسط امیر  | 

امشب

امشب هم گذشت...

شبی که  هرسال منو به یاد گذشته ها میندازه...

درست نمیدونم وقتی یاد میارم چه حسی بهم دست میده...

واسه کی دارم مینویسم...واسه خودم..

دیونه شدم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 2:17  توسط امیر  | 

من این پایین نشستم سرد و بی روح

من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری می رسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل می کنی مجبور میشی

تا مه راه و نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
خودم گفتم که تلخه روزگارت
من و بیرون بریز از کوله بارت
دلم می مـرد و راه بغض و سد کرد
به خاطر خودت دستاتو رد کرد
منم اونکه تو رو داده به مهتاب
کسی که روتو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش تو کم نیست
می خوام یادم بره، دست خودم نیست
با چشم تر اگه تو مه بشینی
کسی شاید شبیه من ببینی
تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 18:18  توسط امیر  | 

و باز هم بی دلیل...

سال ها مي گذرد و من از پنجره بيداري کوچه ياد تو را مي نگرم..
مي پويم و چنان آرامم که کسي فکر نکرد زير خاکستر آرامش من چه هياهويي هست ...
عاشقي هم دردي است ...
و من از لحظه ديدار تو ميدانستم که به اين درد شبي خواهم مرد ... 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:37  توسط امیر  | 

بی دلیل...

من نميتوانم تو را فراموش كنم...از من نخواه كه همراه آرزوهايم به پرواز درآيم..
من ميخواهم درون اين سرما بمانم...همراه با غم و اندوه خود..پس وجودم را در بر گير...
من با تو خود را شناختم...پس از من نخواه بي تو باشم...زيرا اگر بي تو باشم مني دگر وجود نخواهد داشت.
ميخواهم با گرما در اين سرما بمانم...ميخواهم در اين عشق بمانم..گرچه سرانجامش سقوط است..

از ميان تاريكي دنياي بيرون...چشمهايي به من خيره شده است
باخود چه ميگويند؟
شايد به من و تو حسرت مي ورزند...
و شايد با خود ميگويند اين ديوانه دگر كيست..
ولي آنها نمي دانند...آنها نميدانند كه انگ ديوانگي در قبال با تو بودن چيزي نيست..من اين ديوانگي رو دوست دارم...
ميخواهم در اين ديوانگي بمانم..با تمام وجودم..

حسي در درونم به من ميگويد بيدار شو...
بيداري چيست؟
اگر بيداري اين است كه بدون تو باشم...پس ميخواهم بخوابم..
ميخواهم در آغوش اين مرداب بخوابم..پس اي تمام دنياي من،مرا در آغوش گير،بگذار در تو غرق شوم.
اگر با تو بودن سقوط را در سرانجام دارد
پس سقوط ميكنم.
سقوط ميكنم تا آرزوهايم به پرواز در آيند.
كاش ميشد...كاش ميشد تورا به ديگران ميشناساندم....امــــا
آنها ترس از سقوط دارند...
شايد چون آنها مثله من ديوانه نيستند..

نگاه كن...
دارند مي آيند..آنها... آه...نـــــــــه...
به نظر تو چه ميخواهند؟ نكند...نكند ميخواهند تورا از من بگيرند..
آه خدا، بگذار آنها بروند..

به آسمان نگاه كن...ستاره ها...
به نظر تو آنها هم عشقي دارند؟
راست ميگويي...عشق آنها آسمان است..چون آنها در آسمان غرق شده اند...
ليتيوم،از تو ميخواهم...
از تو ميخواهم با باران سردت وجودم را گرم كني..

هيچ چيز دگر مهم نيست،من ماندم با آرزوهايم و ميمانم تا شايد آرزوهايم به پرواز درآيند..ميمانم تا شايد آرزوهايم از اين باتلاق دل بكنند..و مانند گل نيلوفر بر روي مرداب سر باز كنند..تا نشانه اي از من باشد كه در تو هستم.
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 20:56  توسط امیر  |